آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - بررسى شروح بداية الحكمة - صادقى هادى

بررسى شروح بداية الحكمة
صادقى هادى

پيش از شروع به بررسى ترجمه و شرحهايى كه از كتاب ارزشمند بداية الحكمة، اثر استوار علامه طباطبائى ـ ره ـ به رشته تحرير درآمده است، مقدمه اى كوتاه درباره اهداف و گونه هاى مختلف شرح عرضه مى گردد. بحث مفصل در اين باره را بر عهده شارحان و متخصّصان فن مى گذارم. مقصود ما از كلمه شرح معنايى وسيعتر از آنچه اصطلاحاً بدان شرح گويند، است. بدان گونه كه شامل تعليقات و حواشى نيز مى شود. اهداف شرح
اهداف معقول جهت شرح نويسى را مى توان اين گونه خلاصه كرد:
١ ـ توضيح و تبيين عبارات متن
اين هدف بيشتر در شرح متون مشكل و مغلق علمى مطمح نظر واقع مى شود. البته براى مبتديان مفيد و براى غير آنان مضر است. زيرا غير مبتديان بايد خود بتوانند با نيروى فكر و به كارگيرى معلومات اكتسابى خويش بر مشكلات متن فائق آيند. در صورت عادت به مراجعه به چنين شروحى از قوه درك مطلب آنان كاسته شده، استعداد استنباط در آنها به شكوفايى نمى رسد.
٢ ـ توضيح و تفهيم مقاصد متن
اكثر شروح با اين هدف نگاشته مى شوند. بسيارى از كتب رايج در حوزه هاى علميه و بعضاً دانشگاهها، داراى اصطلاحات فنى و ارجاعات كثير و مقدمات ضرورى هستند و جهت فهم آنها لاجرم بايد از كتب ديگر يا اساتيد فن بهره گرفت. استاد نيز هميشه در دسترس نيست. بدين سبب نياز به شرح مى افتد. موجزنويسى مؤلفان بزرگ نيز يكى از عوامل پيدايش اين نياز است. استفاده از تعابير رمزى و كنايى را نيز مى توان در كنار ساير عوامل برشمرد، هر چند اين عامل جز در موارد معدودى (مانند كتب عرفانى) در حوزه كتابهاى علمى يافت نمى شود. زيرا يكى از خصايص كتب علمى شفاف بودن آنهاست. يعنى نبايد در آنها از تعابير رمزى و كنايى استفاده شود.
٣ـ مستدل كردن نظريات مؤلف
پاره اى از مؤلّفان بزرگ در كتب خويش صرفاً به ارائه نظر پرداخته و از بيان تفصيل مقدمات و استدلالات مربوط پرهيخته اند. از اين رو در مقام بحث علمى نياز به تبيين و توجيه نظرات آنان مى افتد. بسيارى از تلاميذ به نگارش چنين شروحى بر كتب اساتيد خويش دست زده اند و مبانى و ادله آنان را، آن گونه كه از درسهايشان استفاده كرده اند، ذيل نظريات آن بزرگان آورده اند.
٤ ـ نقد و بررسى نظريات مؤلف
برخى از شرحها به منظور نقض و ابرام عالمانه و نقد و بررسى محققان، عرضه مى گردند. البته در ميان اين دسته، مى توان كتب پرارجى را يافت كه بر غناى مباحث علمى صدچندان افزوده اند.
٥ ـ زمينه اى براى مطرح نمودن نظرات خويش
دسته اى از شارحان به اين هدف به شرح يك كتاب دست مى زنند كه بتوانند با استفاده از زمينه موجود نظريات خويش را هم مطرح نمايند. اين كار زحمت تأليف مستقل را از دوش آنان برمى دارد و كار را آسان مى كند. از اين رو گرايش شديدى در ميان اهل علم به اين گونه ارائه نظر ديده مى شود. البته برخى نيز به جهت تيمن و تبرك و به خاطر احترامى كه براى علماى بزرگ قائلند، آراء و انديشه هاى خود را ذيل نظريات و مطالب آنان مطرح مى كنند. اين سنت حسنه علاوه بر فوائد روش علمى، موجب حفظ و احياء آثار دانشوران پيشين نيز مى شود. انواع شرح
الف ـ از جهت شكل و قالب
شروح از جهت ظاهرى داراى انواعى هستند كه به مهمترين آنها اشاره مى رود:
١ـ حاشيه و تعليقه
بعضى از شرحها در قالب حاشيه عرضه مى گردند. يعنى اصل را بر نظريات متن مى گذارند و در هر مورد كه نياز بود به توضيح مى پردازند و در صورت داشتن نظرى مغاير، آن را به صورت تعليقه اى بيان مى كنند. نمونه اى از اين دست، حواشى متعددى است كه بر كتاب قيم عروة الوثقى مرحوم آية الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى نگاشته شده است. بدين صورت كه مجتهدين طراز اول نظريات فقهى خويش را در موارد مغايرت با متن عروة به صورت تعليقه ارائه كرده اند. تعليقاتى كه بر دو كتاب گرانسنگ شفاء بوعلى و اسفار ملاصدرا نوشته شده است نيز از اين دسته به حساب مى آيند. حواشى متعدد بر شرح منظومه حاجى سبزوارى و اخيراً تعليقه آية الله مصباح يزدى (دام ظله) بر نهاية الحكمه علامه طباطبايى نيز در اين رديف قرار مى گيرند. خوشبختانه سنت حاشيه نويسى تاكنون نيز استمرار داشته و حتى به مباحث جديد در حوزه فلسفه نيز سرايت كرده است. از آن جمله مى توان تعليقاتى را كه جناب حجة الاسلام والمسلمين صادق لاريجانى بر كتاب فلسفه اخلاق در قرن حاضر نوشته ج. وارنوك زده اند نام برد. مترجم اين كتاب نيز خود ايشان هستند.
بايد توجه داشت نوع ديگرى از تعليقات وجود دارد كه خيلى رايج نيست. بدين صورت كه بدون محور قرار دادن كتاب خاصى، مباحث گوناگونى از يك علم را انتخاب كرده درباره آنها نظريه پردازى مى كنند. اين نوع تعليقه را مى توان تعليقه بر علم ناميد (نه تعليقه بر كتاب.) كتاب تعليقات فارابى از اين قبيل است.
٢ ـ شرح و بيان
دسته ديگر آنهايى هستند كه به تشريح مسائل مى پردازند و خود داراى قالبهاى متنوعى مى باشند. در يك دسته بندى به يك زبانه و دوزبانه تقسيم مى شوند. يعنى برخى شروح به همان زبان متن نگارش يافته اند. شرحهاى متعددى كه بر كتاب گرانسنگ كفاية الاصول مرحوم آخوند خراسانى ـ ره ـ نگاشته شده ، مانند حقايق الاصول مرحوم حكيم، عناية الاصول مرحوم فيروزآبادى و منتهى الدرايه سيد محمدجعفر جزايرى مروج نيز از اين دسته به حساب مى آيند. برخى ديگر از شروح به دو زبان است كه معمولاً زبان متن عربى است و زبان شرح فارسى. اين دسته به طور معمول همراه با ترجمه، شرح نيز هستند. اينها شرحهاى غير مزجى بودند و برخى ديگر مزجى هستند. بدين صورت توضيحات لازم را به گونه اى در ميان عبارات متن وارد مى كنند كه با تركيب با آنها متنى جديد با عبارتى مفصل تر به دست مى آيد و به توضيح همان مقاصد متن همت گمارد. بايد از جهت نكات مربوط به دستور زبان، متن و شرح را به گونه اى با يكديگر تركيب كرد كه اولاً نحوه قرائت متن در شكل جديد هم به صورت سابق باشد و ثانياً در تركيب جديد هم معنا داشته باشد و اشكال صرفى و نحوى نيز پيش نيايد. كتابهاى شرح اللمعة الدمشقية شهيد ثانى، جواهر الكلام شيخ محمدحسن نجفى، شرح الالهيات من كتاب الشفاء ملا مهدى نراقى از اين دسته هستند.
ب ـ به لحاظ محتوا:
شروح از لحاظ محتوايى در نظر اول بر سه دسته اند: (توضيح و تبيين متن)، (نقد و بررسى متن) و (مركب از توضيح و تأسيس).
١ ـ (شرح توضيحى)
اين شروح خود انواعى دارند. برخى به توضيح عبارات مى پردازند و سعى بر حل مشكلات لغوى، دستورى، و حداكثر مفاهيم تحت اللفظ دارند. بيشتر توضيحات مرحوم كلانتر بر شرح لمعه شهيد ثانى و مكاسب شيخ انصارى از اين قبيل است.١
برخى ديگر نيز ساير اهداف شرح نويسى را تأمين مى كنند كه بايد از بيانى روان و روشن برخوردار باشند. از نقل اقوال فراوان و بيهوده بپرهيزند و آشفتگى ذهنى براى خواننده به وجود نياورند. البته بهترين آراء را ارائه دهند و در توضيح آنها چيزى فروگذار نكنند. از اين دسته مى توان شرح معالم الدين ملاصالح مازندرانى، منتهى الدرايه، شرح معالم و رسائل و كفايه اعتمادى، شرح منظومه استاد شهيد مطهرى ـ ره ـ را نام برد.
٢ ـ (شرح تأسيسى) (نقد و بررسى متن)
اين گونه شرحها معمولاً توسط علماى بزرگ به رشته تحرير درمى آيند و فائده آن براى طالبان و پژوهندگان علوم بسيار زياد است. زيرا در تضارب آراء و نقض و ابرام استدلالات است كه قوه تفكر آنان تقويت شده، آهسته آهسته نيروى استنباط و تشخيص صحيح از سقيم در آنها پديدار مى شود. برخى از تفصيل كمترى برخوردارند، مانند حاشيه مرحوم علامه طباطبايى بر كفايه و برخى بيشتر، مانند نهاية الدراية مرحوم كمپانى كه شرح بر كفاية است. هر دو كتـاب دربردارنده مطالب ارزنده اى در علم اصول هستند (گرچه در مورد شيوه شديداً تجريدى و انتزاعى مرحوم كمپانى ـ ره ـ كه علم اصول را از تحليل ارتكازات عرف دور كرده و به معركه آراء فلسفى تبديل نموده اعتراضاتى در ميان است).
شرح مرحوم سلطان العلماء بر معالم الدين نيز از اين قبيل است.
٣ ـ (مركب از توضيح و تأسيس)
دسته سوم غالباً از خامه عالمان طراز اول تراوش كرده است. اين دسته معمولاً از كتب غنى و پر محتوا به حساب مى آيند. برخى از اين كتابها حاصل تقريرات درسهاى خارج فقه و اصول است كه معمولاً توسط تلاميذ يك استاد نوشته مى شود. بدين ترتيب كه ابتدا استاد نظرات صاحب متن٢ را تشريح كرده، آنگاه پاره اى نظرات ديگر را مطرح و نقد نموده، و آنگاه به تبيين و توجيه نظريه مختار مى پردازد. ترتيب نوشتارى نيز غالباً پيرو ترتيب گفتارى استاد است. البته اين دسته منحصر در تقريرات درسهاى خارج فقه و اصول نيست. در زمينه فلسفه، كلام، عرفان و منطق نيز آثارى گرانبها در اين دسته يافت مى شوند. به عنوان نمونه مى توان به كتب زير اشاره كرد: شرح اشارات و تنبيهات از خواجه نصيرالدين طوسى، شرح شرح اشارات از قطب رازى.
شرحهاى متعددى كه بر فصوص الحكم نوشته شده و بالغ بر ١١٢ شرح است٣، از جمله شرح قيصرى. همچنين شرح حكمة متعاليه اسفاراربعه ازآية الله جوادى آملى و شرح العرشيه ازشيخ احمدبن زين الدين احسائى. و نيزشرحهايى كه بر فصوص الحكم منسوب به فارابى نوشته شده است، مانند نصوص الحكم بر فصوص الحكم، از آية الله حسن زاده. بداية الحكمة
كتاب قيم بداية الحكمه كه از تراوشات خامه حضرت علامه طباطبايى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ مى باشد، در پاسخ به درخواست برخى نزديكان ايشان و درسال ١٣٩٠ق به رشته تحرير درآمد و بزودى جايگاه بايسته خويش را در ميان طالبان حكمت الهى يافت.
بدايه را مى توان چكيده فلسفه صدرايى، كه به (حكمت متعاليه) مشهور است، ناميد، البته همراه با ابتكارات خود علامه ـ ره ـ. سرتاسر اين كتـاب مشحون از استـدلال و برهان است و بسيار موجز و استوار نوشته شده است. با همه ايجـازش از اغلاق به دور است و در عين اختصـارش، چيزى از مباحث مهم را فرو نكاسته است. از تبويب و تنظيم منطقى خوبى برخوردار است. اكثر مباحث منسوخه در طبيعيات را رها كرده و تنها به ذكر كلياتى در چند صفحه، درباره جواهر و اعراض، قناعت كرده است و همين نكته بر حسن كتاب افزوده است.
تاكنون از اين كتاب حدود پنج چاپ به عمل آمده است كه زيباترين و صحيحترين آنها همين آخرين چاپ است كه به تصحيح فاضل ارجمند جناب حجة الاسلام آقاى فياضى توسط دفتر انتشارات اسلامى چاپ شده است. جهت پرهيز از اطاله كلام از ذكر بقيه چاپها خوددارى مى كنيم. ترجمه و شرح بدايه
به دليل سنگين بودن مباحث فلسفى و دشوارى فهم آن براى مبتديان، از همان آغاز احساس نياز به شرح و توضيح بدايه پديد آمد. پس از يازده سال اولين ترجمه توسط استاد محمدعلى گرامى كه از شاگردان مرحوم علامه ـ ره ـ بودند با عنوان (آغاز فلسفه)، به زيور طبع آراسته شد (١٤٠١هـ.ق). كاردومى كه در اين رابطه به ظهور پيوست ترجمه اى ديگر به وسيله جناب آقاى على شيروانى بود كه پس از ٢٠سال (١٣٦٩هـ.ش/ ١٤١٠هـ.ق) انتشار يافت. پس از آن آقاى شيروانى به شرح اين كتاب نيز پرداختند و جلد اول ترجمه و شرح بدايه ايشان در سال بعد از چاپ خارج شد. در سال ١٣٧١ق شاهد انتشار سه جلد كتاب ايضاح الحكمه نوشته جناب حجة الاسلام آقاى على ربانى گلپايگانى بوديم كه به ترجمه و شرح بدايه همت گمارده بود. شرح كتاب بداية الحكمه آقاى حسين حقانى زنجانى نيز در تابستان١٣٧٢ به چاپ رسيد و در همان سال هم بقيه مجلات شرح آقاى شيروانى.
از آنجايى كه دانش پژوهان رشته فلسفه كراراً سؤال مى كنند كه در اين زمينه چه ترجمه و شرحى مناسب است، بر آن شديم تا در اين مقال نظرى به اجمال بر مزايا و كاستيهاى هر يك از اين مؤلفات داشته باشيم، باشد كه راهگشاى آنان قرار گيرد. به ترتيب تاريخ انتشار شروع مى كنيم و قسمتى از مرحله دوّم كتاب (فى انقسام الوجود الى خارجى و ذهنى) را جهت آسان شدن كار مقايسه مشتركاً در همه پى مى گيريم و البته سرى هم به ساير مواضع مى كشيم. آغاز فلسفه
متن اصلى همراه ترجمه به چاپ نرسيده است. كيفيت چاپ مطلوب نيست. متن روان و بيان رسايى دارد. مى توان گفت در مجموع چيزى از مباحث بدايه را فروگذار نكرده است. (آغاز فلسفه) در اصل به عنوان ترجمه بدايه نگاشته شده، اما خالى از توضيحات مترجم نيز نمى باشد و هم از اين روست كه مترجم محترم آن را ترجمه و توضيح نام نهاده است. وى در مقدمه چنين مى نويسد: (استاد در پاره اى مباحث خيلى فشرده نوشته اند و به اين جهت توضيحاتى افزودم و احياناً دليل يك مطلب را كه به علت اتفاق نظر و وضوحش در فلسفه، در كتاب ذكر نشده بود اضافه كردم).١ لكن اين توضيحات اضافى به اندازه اى نيستند كه بتوان كتاب را به عنوان شرحى بر بدايه به حساب آورد. ترجمه شكلى كاملاً آزاد دارد و در اين ميان گاهى به دليل دقت زياد متن، بعضى از ظرايف فوت مى شوند. فنون ترجمه و ويراستارى چندان مراعات نشده است. عبارات كم و زياد مى شوند. از همه مهمتر اينكه هيچ گونه نشانى از تمايز ميان ترجمه و توضيح وجود ندارد و معلوم نيست كدام عبارت ترجمه است و كداميك از اضافات توضيحى. اين نكته در اولين مراجعه به كتاب دانسته مى شود. گاهى هم پاورقى به درون متن راه مى يابد مثلاً (ممكن است بگوييد بحث از وجود ذهني… پس در جايى ديگر است كه ذهن ناميده مى شود)١ يا (مگر سفسطه چيست به جز همين مغايرت علوم بطور مطلق با خارج؟!)٢
در آن زمان كه هيچ ترجمه و شرح ديگرى براى بدايه وجود نداشت و فضل تفدم به آن است، اين كتاب خوب بود. ترجمه و شرح و ترجمه بداية الحكمه
هر دو كتاب را انتشارات الزهرا منتشر كرده است. دومى فقط ترجمه بدايه و اولى علاوه بر آوردن متن عربى و ترجمه، به شرح و توضيح نيز پرداخته است. هر دو كتاب از جهات فنى ويرايشى، چاپ، حروفچينى و… از كيفيت مطلوبى برخوردارند. مشى مترجم در تمام كتاب، تحفظ بر متن بوده و در عين حال توانسته است نثرى روان ارائه دهد. تفاوتهايى در ترجمه متن در دو كتاب به چشم مى خورد كه اكثراً جزيى هستند. مثلاً در ترجمه اين جمله (المشهور بين الحكماء ان للماهيات وراء الوجود الخارجى و هو الوجود الذى يترتب عليها فيه الآثار المطلوبة منها…)٣ چنين آورده اند: (غالب حكماء بر آنند كه مـاهيات علاوه بر وجود خـارجى يعنى وجودى كه آثار مترقب از ماهيات در آن وجود بر آنها مترتب مى گردد)٤ اما در كتاب دوم، كلمه (مترقب) را به (مطلوب) تبديل كردند كه براى فارسى زبانان سهل الوصول تر است. نيازى نيست در همه جا كلمات متن را به كلمات ديگرى تبديل كنيم. چرا كه در بعضى موارد اين تكلف موجب اغلاق و سنگينى در فهم معنى يا در مواردى كم شدن دقت بحث مى شود. مثلاً در ترجمه اين جمله (و ان علم النفس شىء اضافة خاصه منها اليه) در هر دو كتاب اين طور آمده است: (علم ما به يك شىء اضافه خاصى است كه ما با آن شىء پيدا مى كنيم)٥. كلمه (نفس) را در ترجمه به (ما) تبديل كرده اند كه از دقت كار كاسته است، زيرا مفهوم (نفس) بار معنايى خاصى دارد كه هيچگاه ضمير (ما) نمى تواند نقش آن را ايفا كند و در عين حال خود كلمه (نفس) در فرهنگ فارسى زبانان نيز كاملاً جا افتاده است.
در ترجمه معمولاً از داخل كردن مطالب اضافى پرهيز شده و اگر نمونه اى از اين دست به ميان آمده، در دو قلاب [] گنجانده شده كه تمايز بخش اضافات مترجم از متن اصلى است. در انتهاى ترجمه هم دو ضميمه مفيد دارد كه به صورت نمودار درختى است؛ يكى در تقسيمات (علت فاعلى) و ديگرى در اقسام (واحد). پاره اى اغلاط و افتادگيهاى مطبعى در ترجمه وجود دارد كه قسمتى از آنها در انتها تصحيح شده و برخى ديگر باقى مانده است. مانند ص٦٩، سطر ٦ كه يك پاراگراف كلاً از قلم افتاده است. (فالما هيته من حيث هى و يا عن احدهما بالضرورة). اين افتادگى در كتاب دوم، يعنى شرح، تصحيح شده است.
اما ويژگيهاى شرح: ١) از آنجايى كه شارح محترم از حسن تقرير وجودت بيان استاد شهيد مرحوم مطهرى ـ ره ـ به خوبى بهره برده، در توضيح مشكلات متن و نكات مهم بحث موفق است. البته سهم خود ايشان در اين جهت كاملاً محفوظ است. زيرا قدرت تفهيم مطالب پيچيده و مسائل عميق تنها با استفاده از بيان ديگران به دست نمى آيد و خود شخص نيز بايد داراى چنين استعدادى باشد و اين امر در شرح بدايه مشهور است.
٢) شيوه ايشان در شرح اين است كه ابتدا قطعه اى از متن معرّب و پس از آن ترجمه را مى آورند.
٣) آنگاه به تبيين موضوع و محمول مى پردازند و دقيقاً مشخص مى كنند كه مورد بحث چيست.
٤) در صورت نياز، به بيان معانى مختلف يك اصطلاح مى پردازند و معناى مورد نظر را تعيين مى كنند.١
٥) سپس فروض ممكن در يك مسئله را بررسى و نقد مى كنند.٢
٦) آنگاه به تبيين استدلال و مقدمات آن به طور مجزا و با بيانى منطقى مى پردازند (همه به طور مختصر و مفيد).٣
٧) در مواردى هم كه احساس نياز شده، قبل از ورود به اصل مطلب، مقدمه و تاريخچه اى خلاصه از بحث و فهرستى از مطالب آن بخش ارائه كرده اند كه جهت بصيرت خواننده مفيد است.٤
٨) براى جلوگيرى از تشتت فكرى خواننده مبتدى، برخى بحثهاى عميقتر را در پاورقى مطرح كرده اند.٥ ايضاح الحكمة
اين كتاب را انتشارات مركز جهانى علوم اسلامى با كيفيتى مطلوب و رعايت جهات فنى و ويرايشى و حروفچينى خوب و قيمت منـاسب به چاپ رسانده است. از محسناتش يكى انتشار هر سه جلد آن با يكديگر است. شيوه نويسنده آن است كه ابتدا متن عربى يك فصل را يك جا مى آورد، البته بدون اعراب گذارى، سپس ترجمه كل فصل را و بعـد از آن شرح مطالب. يك جـا آوردن همه مطـالب يك فصل در مـواردى كه طولانى است كار را مشكل مى كند و سبب مى شود خواننده به راحتى به متن و ترجمه وشرح يك مطلب دست نيابد.٦
در مورد ترجمه مى گويند: (رعايت اصل انطباق ترجمه با متن نيز مورد توجه قرار گرفته است و اگر خواننده گرامى در بخش ترجمه، روان بودن كامل عبارت را نمى يابد علت آن همان است كه اشاره شد).٧از همين روست كه مجبور شده اند در برخى موارد قواعد ادبيات فارسى را رعايت نكنند.٨در برخى موارد نيز تكلف در ترجمه به چشم مى خورد.٩ و خطاى در ترجمه نيز بندرت پيش آمده است.١٠
روش مؤلف در شرح مطالب اين است كه ابتدا مى گويد چند موضوع در اين فضل مطرح گرديده است و سپس برخى از آنها را شرح مى دهد و پاره اى ديگر را به محل خود ارجاع داده يا به وضوحش وامى گذارد. عنوان گذارى خوبى در مطالب شرح دارند. در بعضى موارد به سير تاريخى بحث اشاره مى كنند. از نقل اقوال هم فروگذار نكرده اند و به گفته خودشان (بدين جهت اكثر مباحث مطرح شد در شرح بيشتر براى كسانى مفيد است كه داراى ذوق فلسفى و تفكر عقلانى بوده و خواهان تحقيق بيشتر پيرامون مسائل فلسفى مى باشند… بلكه براى مدرسان هم سودمند خواهد بود)١ همين امر موجب شده فايده شرح براى مبتديان كم شود. كسى كه در گامهاى نخستين فلسفه آموزى است طبيعتاً نمى تواند از اقوال اساطين فن استفاده كند و گاه موجب تشتت خاطر وى مى گردد. البته شارح محترم خود در مقدمه كتاب بر اين نكته اصرار ورزيده اند كه نبايست ذهن مبتدى را مشوش و متشتت نمود.٢ ولى به نظر مى رسد كه نقل اقوال متعدد تا حدودى همين مشكل را آفريده است. البته بعضى از موارد نقل قول را به پاورقى منتقل كرده اند كه كار خوبى است. ارجاعات سودمندى نيز در پاورقى دارند. در پاره اى موارد توضيحات بيشتر را به پاورقى برده اند كه اين نيز از محسنات كار است. و ديگر از محسنات، آوردن نمودار درختى است.٣
سبك و سياق شرح واحد نيست. در مواردى توضيحات مفصل است و موارد ديگرى را يا به كلى رها كرده اند يا به سرعت آن گذشته اند؛ خصوصاً در جلد؛ دوّم و سوّم توضيحات كمتر شده است به طورى كه در بسيارى موارد مقدار شرح كمتر از ترجمه است. در اندك مواردى نيز از دانشمندان غربى نقل قول مى كنند كه با سبك نويسنده در ديگر بخشهاى كتاب همساز نيست.٤ در صورتى كه مؤلف محترم درصدد نگرشى تطبيقى به مباحث فلسفى بوده باشد، بايد اين كار را در سراسر كتاب دنبال كنند.
خطاهايى نيز در شرح مطالب رخ داده است از جمله:
١ ـ ج٢، ص٦٣ در پاورقى (زيرا حدود محدود با هم تغاير مفهومى دارند ولى حمل اولى ذاتى است) كه ظاهراً تناقض در كلام مشاهده مى شود. زيرا ملاك حمل اولى اتحاد مفهومى است و معنى ندارد دو چيز مفهوماً متغاير به حمل اولى بر يكديگر حمل شوند. شايد مراد ايشان از تغاير مفهومى، تغاير به اجمال و تفصيل باشد كه در اين صورت عبارت رسا و خالى از مسامحه نيست.
٢ ـ ج٢، ص١٧ (مقصود از ماهيت بشرط لا در مباحث ماهيت همين قسم مى باشد چنان كه بيان گرديد). در پاورقى آورده اند (مقصود ابتداى همين فصل است) و حال آنكه مقصود فصل پيشين است كه در آنجا توضيح دادند كه (ماهيت من حيث هى ليست الاّ هى) يعنى چه؟
٣ ـ ج٢، ص١٦٦ ( و از همين جا معلوم مى شود كه صورت اگرچه در وجود ماده نقش عليت دارد ولى علت فعليت يافتن آن است و نه علت اصل وجود آن و به اصطلاح علت صورى است و نه علت فاعلى). اين مطلب نادرست است، زيرا صورت نسبت به مجموع مركب از ماده و صورت، (علت صورى) محسوب مى شود، اما نسبت به خود ماده (شريك علت فاعلى) است.
٤ ـ ج٢، ص٢٠٠ استقامت و انحناء را از كيفيات مختصه به خط دانسته اند كه اين مطلب درست نيست، زيرا به سطح نيز تعلق مى گيرند.
٥ ـ ج٢، ص٢٠٠ در توضيح كيف استعدادى از كشف المراد تعريفى مى آورند (هو الرجحان القابل للشدة و الضعف المتوسط بين طرفى الوجود و العدم رجحانى كه در قابل وجود دارد و متوسط ميان وجود و عدم است و قبول شدت و ضعف مى كند). قيد (در قابل وجود دارد) زائد است و نمى تواند ترجمه درستى براى آن عبارت باشد. در ادامه توضيح مى دهند كه (اگر اين رجحان در ناحيه فعل باشد قوة و اگر در جانب انفعال باشد لاقوة ناميده مى شود) بايد به جاى (ناحيه فعل) مى گفتند (ناحيه عدم انفعال)، همان طور كه مرحوم حاجى سبزوارى در شرح منظومه دارند. (و ثالثها ما هو القوة و اللاقوه، و يقال له الكيفيات الاستعدادية، من الاستعداد الشديد الى جانب الانفعال، كاللين والممراضيّه و نحوهما، و هو المس باللاقوة، والاستعداد الشديد الى جانب اللانفعال، كالصلابة والمصحاحية و نحو هما، و هو المسمى بالقوة)١ذكر موارد فوق به هيچ روى از ارزش و اعتبار شرح مذكور نمى كاهد. وجود پاره اى اشتباهات و درصدى از خطا در هر كار علمى قابل اغماض است. و سعى و تلاش شارح محترم مورد تقدير و در پيشگاه الهى مأجور خواهد بود. شرح كتاب بداية الحكمه
انتشارات دانشگاه الزهراء (معاونت پژوهشى) كتاب فوق را با كيفيتى مطلوب به چاپ رسانده، هر چند اعراب گذارى متن عربى به صورت دستى صورت گرفته است. تمام كتاب در يك مجلد به چاپ رسيده و مولف محترم ابتكاراتى در آن به عمل آورده است. از جمله: تقسيم همه مطالب كتاب در پنجاه و چهار درس. آوردن خلاصه مباحث و پرسشهاى مهم در انتهاى درسها. و شرح به زبان فارسى نگاشته شده است، اما بيشتر به ترجمه شباهت دارد تا به شرح. مولف محترم در عين حالى كه مى خواسته است از قيد ترجمه متن راحت باشد، كارى بيش از ترجمه متن ارائه نداده است. البته اين به معناى نفى كلى نيست. در پاره اى موارد توضيحات مناسب هم افزوده اند. در مجموع مى توان آن را شكل تكامل يافته تر كارى دانست كه در آغاز فلسفه انجام گرفته است. در برخى از موارد كه نياز به توضيح بود، به ارجاع به پاورقيهاى شرح نهاية الحكمه اكتفا شده است و جاى آن بود كه عكس اين كار صورت مى گرفت؛ زيرا مبتديان با بدايه سروكار دارند نه نهاية. البته توجه دارم كه منشأ اين اشكال تقدم زمانى شرح نهايه است.
نثر فارسى كتاب چندان روان مطلوب نيست كه به ذكر چند نمونه از چهار صفحه كتاب اكتفا مى شود:
١ـ ص١٠٣: (و به اين ملاحظه به انسان، جوهر ناميده مى شود). كلمه (به) زائد است.
٢ـ ص١٠٣: (يعنى (داراي….)) كلمه يعنى بايد داخل پرانتز آورده مى شد.
٣ـ ص١٠٤: (اين نوع تصوير از معناى وجود ذهنى، در حقيقت يك نوع سفسطه است و اگر اين نوع فكر و سفسطه را بپذيريم باب علم به خارج و اشياء خارجى به طور كلى بسته مى شود.) در اين جمله سه مرتبه كلمه نوع تكرار شده كه دو مورد آن زائد است و مى شد جمله را كوتاهتر و روانتر نوشت.
٤ـ ص١٠٥: (برخى از فلاسفه وجود ذهنى را مطلقاً و به طور كلى منكر شده اند و تقريب اين قول اين است كه علم نفس به چيزى و شى اى، يك نوع رابطه و نسبتى است كه نفس با آن شيٌ پيدا مى كند.) در اين جمله تكرار زياد است. مثلاً مطلقا و به طور كلى و چيزى و شى اى و رابطه و نسبتى. كله تقريب هم در فارسى چندان جا افتاده نيست.
٥ ـ ص١٠٥: (مشهور از فلاسفه وجود ذهنى را به وجوهى اثبات و استدلال كرده اند…) عطف استدلال به اثبات دراين تركيب جمله درست نيست و يا بايد فقط از كلمه اثبات استفاده مى شد و يا اگر استدلال را مى خواستند بياورند اين طور مى گفتند (بر وجود ذهنى به وجوهى استدلال كرده اند…)
٦ ـ ص ١٠٥(وغير اين دو از موارد.) تركيب نامأنوسى است و بهتر بود يكى از اين جملات را بر مى گزيدند: (و ديگر موارد)، (و موارد ديگر)، (و امثال اين موارد)، (و نظاير آن).
٧ـ ص ١٠٦ (و بديهى است كه براى صرف شىء، نه دومى وجود دارد و نه داراى تكرر است). عطف و (نه داراى است) بر (نه دومى وجود دارد)، با توجه به كلمه (براى) قبل از آن، درست نيست و مى توانستند بگويند و بديهى است كه صرف شىء نه دومى دارد و نه تكرر.
در پايان مى توان گفت از ميان اين شروح، كتاب ايضاح الحكمه آقاى ربانى و شرح و ترجمه آقاى شيروانى بهتر و قابل اعتمادترند و از اين دو نيز شرح و ترجمه آقاى شيروانى از مزاياى بيشترى برخودار است. ##

 

پى نوشت :
١. همراه با اغلاط فراوان. البته شرحهاى مغلوط بر شرح لمعه كم نيستند كه حاجت به ذكر نام آنها نيست.
٢. متنهامعم لا در اصول: كفايه و در فقه عروة الوثقى يا مكاسب يا شرايع مى باشند.
٣. ر.ك: شرح مقدمه قيصرى، سيد جلال الدين آشتيانى، ص٢٣.
١. آغاز فلسفه، ص٤.
١. همان، ص٤٨.
٢. همان، ص٤٧.
٣. بدايه، المرحله الثانيه، الفصل الاول.
٤. ترجمه، ص٣٥.
٥. ترجمـه، ص٣٦ و شرح، ص١٨٦.
١. مثلاً اصطلاح ماده در ص٢٨٩ ماهيت در ص٣١٣.
٢. به عنوان نمونه: امورى كه به هنگام ادراك يك شىء وجود دارند، ص٢٣٣ يا اقسام اولويت، ص٣٢٤.
٣. به عنوان نمونه: دليل دوم و سوم براى اثبـات وجود ذهنى، ص١٩٣، ١٩٥ ـ اشكال اول و دوم و سوم بر وجود ذهنى ص١٩٧، ١٩٩، ٢٤٠ ـ دليل بر تحقق خارجى وجود رابط، ص٢٦٦ ـ مناط نياز به علت امكان است، ص٣٥٩ ـ ٣٦٠ نيازمندى ممكن به علت در بقاء، ص٣٧١.
٤. مثلاً در تقسيم وجود به خارجى و ذهن، ص١٧٧
٥. مثلاً رجوع كنيد به: بحث مدخليت امكان و حدوث با هم در نياز به علت ص٢٦٤ و يا به صفحات ٢٣٢، ٢٣١، ٢٣٤، ٢٤٨، ٢٥٢، ٢٥٦، ٢٥٥، ٢٦٩، ٢٩١، ٢٩٧، ٣٠٠، ٣٠٢، ٣٠٢، ٣٠٥، ٣٠٧، ٣٠٩، ٣٢٥، ٣٢٤، ٣٣٧ و….
٦. مثلاً در فصل اول از مرحله دوم (تقسيم وجود به خارجى و ذهنى) از ص٢١٧ تا ٢٢٨ يعنى ١٢صفحه يكجـا متن آمده وبعد از ص٢٢٨ تا ٢٥٠، ٢٣صفحه ترجمه وبعد از آن تا ٢٧٦، ٢٦صفحه شرح. به دليل فاصله زياد مطالب مربوط به يك موضوع محتاج به تكرار شده اند.
٧. ايضاح الحكمه، ج١، ص٢٥ و (مقدمه).
٨. مثلاً در صفحه ٢٢٩ (و درپاره اى از خصوصيات، آن را حكايت مى كند) كه بهتر بود مى گفتند: و از برخى خصوصيات آن حكايت مى كند.
٩. مانند ص٢٣٠ (ما بر امورى كه در خارج موجود نيست احكام ايجايى مى نمائيم مانند سخن ما (كه مى گوييم) درياى از جيوه داراى اين حكم است و(مانند) سخن ما (كه مى گوئيم) اجتماع نقيضين غير از اجتماع ضدين است) ملاحظه مى فرمائيد كه كلمات داخل پرانتز تنها براى درست كردن عبارت آمده است و هيچ توضيح اضافى را در بر ندارد. و مانند ص٢٢٩ (و برخى از آنان به سوى اين نظريه روى آورده اند كه آنچه معلوم ما است (معلوم بالذات) و وجود ذهنى ناميده مى شود…) حال مقايسه كنيد اين را با اين ترجمه از آقاى شيروانى (گروهى از حكما گفته اند آنچه معلوم ما واقع مى شود به نام وجود ذهني… ص١٨٣)
١٠. مانند ص١٧ از ج٢ در ترجمه (نتكون اذا قارنها جزء من المجموع مادة له غير محمولة عليه) كه گفته اند (و در نتيجه اگر مفهوم ديگرى مقارن با ماهيت گرديد، ماهيت جزء آن مجموع بوده و ماده آن در مقارن مى باشد و بر مجموع حمل نمى شود). كه ترجمه صحيح چنين است: و در نتيجه اگر جزء مجموع همراه با ماهيت گردد، ماهيت، براى آن ماده خواهد بود و بر آن حمل نمى شود.
١. ايضاح الحكمه، ج١، مقدمه، ص٢٥.
٢. همان، ج١، مقدمه، ص١٧.
٣. البته از موارد كميـاب است، مانند (اقسام واحد) در ج ٢، ص ٣٥٧.
٤. مثلاً در انتهاى جلد اول، مرحله چهارم، در بحث مواد ثلاث به مشكل شناخت اشاره و از كانت و هيوم صحبت به ميان مى آورند.
١. شرح منظومه، غرر فى الكيف.